شمس الدين حافظ

155

سفينه حافظ ( فارسى )

دل را كه مرده بود حياتى ز نو رسيد * تا بوئى از نسيم تواش در مشام رفت زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه * رند از ره نياز بدار السلام « 1 » رفت زاهد تو دان و خلوت تنهائى و نياز * عشّاق را حواله بعيش مدام رفت نقد « 2 » دلى كه بود مرا صرف باده شد * قلب سياه بود و از آن در حرام رفت « 3 » ديگر مكن نصيحت حافظ كه ره نيافت * گم‌گشته‌اى كه بادهء نابش بكام رفت « 4 » [ دردا كه يار در غم و دردم بماند و رفت ] 91 * [ 1 ] شماره مسلسل 117 دردا كه يار در غم و دردم بماند و رفت * ما را چو دود بر سر آتش نشاند و رفت مخمور باده طرب‌انگيز عشق را * جامى نداد و زهر جدائى چشاند و رفت چون صيد او شدم من مجروح خسته را * در بحر غم فكند و جنيبت « 5 » براند و رفت گفتم مگر به حيله بقيدش درآورم * از من رميد و توسن « 6 » بختم رماند و رفت خون دلم چو در دل من جاى تنگ يافت * گلگون ز راه ديده بصحرا دواند و رفت چون بنده را سعادت خدمت نداد دست * بوسيد آستانه و خدمت رساند و رفت گل در حجاب بود كه مرغ سحر گهى * آمد بباغ حافظ و فرياد خواند و رفت

--> ( 1 ) بهشت ( 2 ) موجودى دل ( 3 ) قلب هم بمعنى دل است و هم بمعنى سكه بد و قلب ، و منظور حافظ اينست كه قلب اگر سياه باشد مانند سكه قلب كه صرف كار حرام يعنى ( شراب‌خوارى ) مىشود آن هم بدنبال كار حرام مىرود ( 4 ) در بعضى نسخ باده عشقش بجاى نابش آمده . ( 5 ) اسب يدكى را گويند كه پيشاپيش امراء و بزرگان مىكشيدند ( 6 ) توسن ، اسب و ساير حيوانات باركش هستند . [ 1 ] پاورقى غزل 91 - غزل فوق از ملحقات خلخالى است كه يكتائى مىگويد از حافظ نيست ولى نمىگويد از كيست در سودى هم هست . پژمان صراحتا آن را از خواجوى كرمانى دانسته است .